تبليغاتX
دنیای زیبا

دنیای زیبا

یک كرگدن جوان، داشت تنهايی توی جنگل می رفت. دم جنبانكی كه همان اطراف پرواز می كرد، او را ديد. و از او پرسيد كه چرا تنهاست. كرگدن گفت: «همه ی كرگدن ها تنها هستند.» دم جنبانک گفت: «يعنی تو يک دوست هم نداری؟» كرگدن پرسيد: «دوست يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «دوست، يعنی كسی كه با تو بيايد، دوستت داشته باشد، و به تو كمک بكند.» كرگدن گفت: «ولی من كه كمک نمی خواهم.» دم جنبانک گفت: «اما بايد يك چيزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چين های پوستت پر از حشره های ريز است. يكی بايد پشت تو را بخاراند، يكی بايد حشره های پوستت را بردارد.» كرگدن گفت: «اما من نمی توانم با كسی دوست بشوم. پوست من خيلی كلفت و صورتم زشت است. همه به من می گويند پوست كلفت.» دم جنبانک گفت: «اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.» كرگدن گفت: «قلب؟ قلب ديگر چيست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.» دم جنبانک گفت: «اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.» كرگدن گفت: «كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نمی بينم!» دم جنبانک گفت: «خب، چون از قلبت استفاده نمی كنی، آن را نمی بينی؛ ولی من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازک داری.» كرگدن گفت: «نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.» دم جنبانک گفت: «نه، تو يك قلب نازک داری. چون به جای اين كه دم جنبانک را بترسانی، به جای اين كه لگدش كنی، به جای اين كه دهن گنده ات را باز كنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.» كرگدن گفت: «خب، اين يعنی چی؟» دم جنبانک جواب داد: «وقتی كه يک كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازک دارد يعنی چی؟! يعنی اين كه می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.» كرگدن گفت: «اينها كه می گويی يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «يعنی ... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشينم، بگذار ... » كرگدن چيزی نگفت. يعنی داشت دنبال يک جمله ی مناسب می گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ريز لای چين های پوستش را با نوك ظريفش برمی داشت. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آيد. اما نمی دانست دقيقاً از چی خوشش می آيد. كرگدن گفت: «اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولوی پشتم را بخوری؟» دم جنبانک گفت: «نه اسم اين نياز است، من دارم به تو كمک می كنم و تو از اينكه نيازت برطرف می شود احساس خوبی داری، يعنی احساس رضايت می كنی. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.» كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه می گويد اما فكر كرد لابد درست می گويد. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های كوچک را از لای پوست كلفتش بر می داشت و می خورد، و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت. يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت: «به نظر تو اين موضوع كه كرگدنی از اين كه دم جنبانكی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای يك كرگدن كافی است؟» دم جنبانک گفت: «نه، كافی نيست.» كرگدن گفت: «بله، كافی نيست. چون من حس می كنم چيزهای ديگری هم هست كه من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا كنم.» دم جنبانک چرخی زد و پرواز كرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های كرگدن. كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن می خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ی دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روی زمين. وقتی كه كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يک چيز نازک از چشمش افتاد. كرگدن ترسيد و گفت: «دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازكم را كه می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چكار كنم؟» دم جنبانک برگشت و اشک های كرگدن را ديد. آمد و روی سر او نشست و گفت: «غصه نخور دوست عزيز، تو يک عالم از اين قلبهای نازک داری.» كرگدن گفت: «اينكه كرگدنی دوست دارد دم جنبانكی را تماشا كند و وقتی تماشايش می كند، قلبش از چشمش می افتد يعنی چی؟» دم جنبانک چرخی زد و گفت: «يعنی اين كه كرگدن ها هم عاشق می شوند.» كرگدن گفت: «عاشق يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «يعنی كسی كه قلبش از چشمهايش می چكد.» كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد، يک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

«من كه اصلاً قلب نداشتم! حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بريزد!!!»

 

 

      اینم از کرگردن و پرنده عاشق ما

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت11:17توسط هاجر |
دوستت دارم مادر

روزی ، زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند: " بیا در دریا شنا کنیم ."

 برهنه شدند و در آب شنا کردند ، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت .

 زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت ، از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار ، لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت .

تا این زمان نیز ، مردان و زنان ، این دو را باهم اشتباه می گیرند . اما اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند ، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد ، او را می شناسند . و برخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند ، و لباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد .

جبران خلیل جبران

 

 

آیا سقفی بالای سرت هست ؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

ساعتی برای خوابیدن داری ؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری ؟ آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری ؟ آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری ؟ آری

پس خوشبختی . . . بسیار خوشبختی

 

و همین طور اگه یه مادر مهربون داری پس دیگه خوشبخت خوشبختی شک نکن

روز مادر به تمام مادران عزیز تبریک میگم همین طور به مادر عزیز تر از جانم که خیلی دوستش دارم و ازش یه دنیا ممنونم و شرمنده ام به خاطر این که یه موقع اذیتش کردم امیدوارم من ببخش

 

و حرف آخر: عزیز تر از جانم روزت مبارک امیدوارم سالیان سال در کنارم باشی

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت9:41توسط هاجر |
 

آسمان، اين‌ شبها كه مي‌رسد، عجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين، داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش، سر باز مي‌كند.

ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي‌هاي گريه كنند. و تنها خداست كه مي‌تواند، تسلاي دل علي باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند.
آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود، آن مدينه چه مدينه‌اي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علي جدا كند؟
چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟
گفته‌اند در عاشورا وقتي زخم در جان خورشيد نشست و زمين، پيكر مبارك حسين را بر خويش قطعه‌قطعه‌ ديد، به لرزه درآمد و آسمان تيره و تار شد و غبار خشم خداوند از جاي جنبيد.

در آنجا سجاد ـ سلام‌الله‌عليه ـ دست بر زمين كوفت و زمين را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.
آسمان و زمين هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خويش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولي دم نزدند. مويه كردند، ولي فغان نكردند. در خويش شكستند و گريستند، اما ضجه نزدند.
چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين، متلاشي نگشت؟ آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

در آن شب تغسيل ماه، من ديدم كه علي در مأمن تاريكي، سر بر ديوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرينش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار مي‌گريست».
اگر در عاشورا، سجاد ـ عليه‌السلام ـ مشت بر زمين كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علي سر بر ديوار كائنات، ملتقاي زمين و آسمان، محور آفرينش مي‌ساييد و با وجود بي‌قرار خويش، همه را به آرامش مي‌خواند

سلام به تمام دوستای مهربونم شهادت فاطمه زهرا را به تمام شما عاشقانش تسلیت میگم برای این اپ کسی خبر نکردم و چون نمیتونستم بیام زود اپ کردم  

اگه کسی اومد ازش ممنونم

زود برمیگردم دوباره  برام دعا کنید

 

 

« هر که مهر فاطمه(س) در دل ندارد، دین ندارد ..... دین و ایمان، غیر حبّ فاطمه(س) امکان ندارد »

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت11:38توسط هاجر |

 

مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم

                                                                                                          دکتر شریعتی

 

سلام به همه ی دوستای مهربون وعزیزم

خوب راستش من نمیخواستم اپ کنم ولی گفتم بزار حداقل خبر بدم یه دو ماهی نمی یام دیگه

در ضمن من خیلی دوست داشتم جواب اقایون محترم درباه اپم بدم ولی اصلا وقت نکردم ولی بازم این طوری اپ میکنم و جوابتون میدم

 

 راستی من توی این وب اپ کردم اگه به کسی خبر ندادم میتونه یه سری بزنه و خوشحالمون کنه

http://shbhaye-arezo.blogfa.com/

 

من به کسی خبر ندام ولی اگه تا خرداد اومدید پیشم حتما برام کامنت  بزارید و اپ کردید خبرم بدید اگه اومدم سری میزنم حتما بهتون

همتون دوست دارم منتظم باشید

 

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت22:43توسط هاجر |

سلام به تمامی دوستای عزیزم

بله میدونم قرار بود یه اپ دیه بکنم ولی آخه میدونید دلم نیومد متن های به این زیبای اپ نکنم

در ضمن من گفته باشم این اپم فقط جنبه شوخی و نمیخوام هیچ توهین به اقایون محترم بشم امیدوارم ناراحتی پیش نیاد حالا اگه هم ناراحت شدید اشکال نداره بزرگ میشید یادتون میره

راستی اگه وجدانم اجازه دادم درباره خانوم ها مینویسم

خوب شروع کنم یکم طولانی شد دیگه ببخشید

 

اول 28 دلیل که برای زن بودنتون افتخار دارید ( حالا یه تشویق برای خانوم ها) نگران نباشید 15 بیشتر نمینویسم . بقیشون خودتون حدس بزنید

۱- نام هر گل و زیبایی در طبیعت است را روی شما می‌گذارند.

 

2- هنگامی که رنگ پریده یا بیمار هستید با کمی وسایل آرایش می‌توانید خود را زیباتر کنید و هیچ کس هم از شما

 

ایرادنمی‌گیرد( کاری که بسیاری از آقایان مد روز یواشکی انجام می‌دهند).


3- تمام شاعران ایران زمین در وصف گل روی شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروی شما را ستوده اند.


4- مجبور نیستید سر کار بروید و پول یک ماه کار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبیا بخرید.


5- به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه می کنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید

 

6- همیشه یک عالمه دوست و رفیق ناب دارید و کمتر گرفتار رفیق ناباب می شوید.

 

7- همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ کس نمی داند شما چند ساله اید.

 

8- بهشت زیر پای شماست.


9- اگر موهایتان مرتب نبود یا وقت برای مرتب کردنشان نداشتید، با سرکردن یک روسری قضیه حل است.

 

10- مجبور نیستید از این خانه به آن خانه بروید و خواستگاری کنید، مثل خانمها در خانه می‌نشینید تا دیگران با کلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه!!! از شما اجازه ی حضور بگیرند.

 

11- حق تقدم با شماست.


12- مرد از دامن شما به معراج می رود.

 

13- نیم بیشتر صندلی های دانشگاه ها را شما تصاحب کرده اید.

 

14- ضعیف کش نیستید و دق و دلی رئیس اداره تان را در خانه خالی نمی کنید.

 

15- به وزنتان اهمیت می دهید و شکمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمی شود.

 

 

وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند!! ( بعضی هاش ناچارا حذف میشه )

 

 ۱- بدبخت حسین و دلت بسوزه همون دختری که به تو نخ نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم

2- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم

3- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی

دانشگاه را میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم .

 

4- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم . حال کردین؟

 

بابا نمیری اینقدر خوشکلی!!!!!

 

۱. کتیرا می زنین ولی به رفقا می گین این ژل رو داییم از آمریکا آورده، کتیرا رو به سر می زنین و فرق

باز می کنین، موها رو به کف سر می چسبونین و به کناره سر می برین.

 

۲. شلوار پارچه ای قهوه ای با خط های سفید ، جوراب مشکی (حدالامکان بوی کمتری بدهد!) ، صندل

 

های بند دار چرم!

 

۳. شما کلاستون بالاس و اسپورت رو فراموش نمی کنین! پس یه تی شرت آستین کوتاه که روش کلمه

 

اسپورت به انگلیسی نوشته شده باشه می پوشین و میزنین زیر شلوار پارچه ایه!!! یه کمربند که

 

سگکش عقاب باشه هم جلوه خاصی داره!

 

۴. وسایل موجود در جیب:

 

چاقوی ضامن دار (که اگه یهو خدای نکرده خواستن بدزدنتون و از تیپتون استفاده کنن بتونین از حق

 

خودتون دفاع کنین!)

 

شونه (شاید موهاتون در اثر وزش باد خراب شه!)

 

دستمال چهار خونه (پاک کردن عرق پیشونی و فین کردن!)

 

خودکار بیک آبی و یک کارت (که اگه یه وقت دختر خانوم خنگی خاطر خواتون شد بهش شماره تون رو

 

بدین!)

 

یک کیف چرمی حاوی: عکس بابای بابابزرگ، عکس شکیلا، دسته کلید، پول های پاره پوره!

 

۵. تیکه های قابل پروندن به دخترهای بیچاره: ، خوشگله، مو قشنگ، خانوم خانوما،

 

(چشاتون از ................)

 

۶. جای شماره می تونی آیدی تون رو روی کاغذ بنویسین. وجود یکی از کلمات زیر در آیدی الزامی

 

ست : پی ام سی، امینم، پی سی استار، دی جی، دنجر، متال، هکر و غیره!

 

۷. وقتی بیرون میرین یه کاور خالی گیتار رو روی دوشتون میذارین و طوری دخترا رو نگاه می کنین که

 

انگار محمدرضا گلزار هستین!

 

دیدین شما پسرا آمادگی جوات شدنتون بیشتره!

 

 

 

 

پسر خوب چه پسریه به نظر شما؟

 

 

 

دخترای عزیز حالش و ببرن ...........

 

 

اگه پسرا نبودن کی مامانا رو دق می داد؟

 

**اگه پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟

 

**اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟

 

** اگه پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟

 

** اگه پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟

 

** اگه پسرا نبودن دخترا کیو تیغ می زدن؟

 

** اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟

 

**اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟

 

** اگه پسرا نبودن کی نمره هاش همیشه تک بود؟

 

**اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن .

سیر تکامل اقا پسر ها

 

 

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی


سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافهخودشون بدشون می یاد


سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن


سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن


سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...

آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه


سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ...

ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده


سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن


سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن


سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه


سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت


سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه...

حالا خوشگل هم باشه بد نیست


سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین

غلامتون باشم ؟


سن 27 سالگی : آخیش


سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

 

دیگه با اجازه امیدوارم خانوم ها کلی حال کرده باشن و خوششون اومده باشه

 

 راستی یه سوال دوست دارید درباره دختر ها هم بنویسیم ؟ (با توجه به این جواب اپ میشه)

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت18:16توسط هاجر |

 

 

تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني

سلام به همه دوستای نازم ببخشید که دیر اپ کردم و نتونستم زودتر از این بیام  عید به تمامی شما دوستای عزیزم تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از برکت و شادی  و سلامتی داشته باشید

و هرکسی به سفر رفته به سلامتی زود برگرده  (منتظر خیلی از دوستام هستم که زود برگردن به خوصوص مینا جون و داداش حسین عزیزم)

 راستش الان با کلی شک و تردید دارم اپم مینویسم نمیدونم باید خداحافظی کنم برای یه مدت یا این که بمونم

هنوز نمیدونم حالا مینویسم تا ببینم اخر اپم میرسه به خداحافظی یا نه

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 

در ضمن از تمام دوستای که جواب سوال های قبلم دادن ممنونم و حالا چند تا سوال دیگه :

سفر به کجاها رفتید ؟

بهترین صحنه و بدترین صحنه ای که در طول سفرتون دیدید چی بود؟

و دوست دارید توی این سال جدید چه چیزی به دست بیارید و چه چیزی از دست بدید؟

 

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟
جایی که میری مردمی داره که می شکننت.
نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم. تو تنها نیستی.
توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

 

راستش این طور که دارم فکر میکنم میبینم که باید تو اردیبهشت یه اپ دیگه بکنم الان برای خداحافظی زود پس من فعلا خداحافظی نمیکنم ولی اول های اردیبهشت یه اپ کوچولو میکنم و خداحافظی میکنم اونم فقط برای چند ماه چون خودتون میدونید که امتحانات شروع میشه غیر از این میخوام برم ببینم میشه خودم پیدا کنم

 

 

مراقب افكارت باش كه عقايدت مي شوند. مراقب عقايدت باش كه رفتارت مي شوند.مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شوند.مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شوند.مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شوند

 

همتون دوست دارم و منتظرتون هستم

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت18:38توسط هاجر |

 

"امید"   "اعتماد"    "اطمینان"

 

"اطمینان "

یک روز همه روستاییان در یک روستا تصمیم گرفتند که برای آمدن باران دعا کنند در روز موعود همه گرد آمدند اما تنها یک پسر بچه با خود چتر به همراه آورده بود این یعنی اطمینان

 

 

"اعتماد"

اعتماد باید شبیه احساس کودکی باشد که او را به هوا پرتاب میکنید و او می خندد زیرا میداند که شما او را خواهید گرفت

 

 

"امید"

هر شب به رختخواب میرویم بدون این که مطمئن باشیم فردا زنده خواهیم بود اما همچنان نقشه های زیادی برای فردا داریم

 

 

به خدا اعتماد کنید، به خود اطمینان داشته باشید و هرگز امیدتان را از دست ندهید !

 

 

زندگی انسان یعنی اندیشه روزانه ی او !

 

زندگی سر شار از شور است

        

                                                 پاره ای  از آن باش !

زندگی آمیخته به تلاش است

 

                                                  با آن آغاز کن !

زندگی با اندوه همراه است

 

                                                درد از آن بزدای !

زندگی با شادی همراه است

 

                                               احساسش کن دریابش و تقسیمش کن !

زندگی بسته به آرمان هایی است

 

                                              بکوش تا به والاترین آن برسی !

زندگی مقصدی را میجوید

 

                                               کاشف آن باش !

 

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است 

 

                                                   تا در ان دوست نباشد همه دل ها خسته است !

 

 

راستی دوستان من که تا سال جدید آپ نمیکنم ولی یه سوالی دارم که هر کسی دوست داره جواب بده

دوست دارید موقع سال تحویل کجا و در کنار چه کسی باشید ؟؟؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت19:24توسط هاجر |